امروز ازاون‌ روزایی بود.

که ازهمون لحظه ای که شروعش کردم .

عصبی بودم وناراحت،

شایدم بشه گفت دلتنگ!

دلتنگ‌روزایی که باتو‌شروع میشد.

که اولین کارم چک کردن اخرین بازدیدت بودو ذوق ازاینکه بااینکه سرظهرازخواب بیدارشدم‌وتو قبل من بیدارشدی.

امااخرین بازدیدت مال همون وقتیه که شب بخیرگفتی.

دلتنگ وقتی که میگفتم: صبح بخیر اقا!

ومیگفتی؛ظهربخیر خانوم!

وتهشم میگفتی مگه‌توخرسی که انقدرمیخابی اخه؟!

ازاون روزایی بود کع دلم پر بود 

وچشام لبالب اشک!

منتظربودم یکی یه چیزی بگه

به‌ قول خانوم جون سگرمه هامم توهم بود.

این بغضم وقتی شکست، که داشتم باعصبانیت ظرفاروبهم میکوبیدم .که یعنی مشغول ظرف شستنم‌و ناخونم گیرکرد به لیوان شکسته وبغضم شکست.

امروز روزلعنتی بود.

که بااهنگ شادی نشستم وبه حال ناخون شکستم گریه کردم.

باهمه دعواکردم.

چندبارم جیغ زدم روی مورچه ای که میومد روی کتابم!

کلافه از ارسطووافلاطون‌ واعتقادات سخت وفلسفیشون

امروز روزی بود که دلم تورومیخواست !

امروز دلم‌ حضورنصف ونیمتو میخاست و توهم بی خبرتوشادی هات غرق بودی ...